دلها را روى آوردن و روى برگرداندنى است اگر دل روى آرد آن را به مستحبات واداريد ، و اگر روى برگرداند ، بر انجام واجبهاش بسنده داريد . [نهج البلاغه]

سوز دل
macromediaxtemplates for Your weblogList of Iranian Top weblogspersian Blogpersian Yahoo
   [آرشيو شده ها]

نويسنده: سوز دل (محمد) سه‏شنبه 9 بهمن 1386   ساعت 1:20 صبح



خداحافظ



واسه هميشه



ت...


نظرات شما ()

نويسنده: سوز دل (محمد) جمعه 14 دي 1386   ساعت 12:7 صبح


آدم عزيزانشو فراموش نميکنه بلکه به نديدنشون عادت ميکنه.....
تقديم به کسي که عادت به نديدنش مثل فراموش کردنش غيرممکنه



نظرات شما ()

نويسنده: سوز دل (محمد) يکشنبه 6 آبان 1386   ساعت 9:36 عصر

نمي دانم...


نمي دانم از فراق تو بنالم يا از غريبي خودم؟

نمي دانم تو را بخوانم که بر گردي يا خودم را دعا کنم که بيايم؟

از اين بسوزم که نيستي يا از آن بنالم که چرا هستم؟

هيچ مي گويي اسيري داشتي حالش چه شد ، خسته ي من نيمه جاني داشت احوالش چه شد؟


نظرات شما ()

نويسنده: سوز دل (محمد) پنجشنبه 15 شهريور 1386   ساعت 12:13 عصر

از نبودنت روزهاي زيادي گذشته
از تنهايي من هم روزهاي زيادي ميگذرد
زماني مهرباني چشمهاي تو تمام دنياي من بود
زماني در زندگي تاريک من تو تنها روشنايي بودي
زماني گرمي آغوشت تنها پناهگاه امن زندگيم بود و شانه هايت محکمترين تکيه گاه
دستهايت به تن سردم گرما ميداد
تمام خنده هاي من براي تو چشمان شوخ تو بود. تمام شادي من براي شادي با تو بودن بود
غايب از چشمان  من
زندگي من از همان روزي که ديگر چشمهاي تو را نديدم تمام شد
من مردم
من از همان لحظه که تو چشمانم نگاه کردي و از رفتن گفتي نابود شدم
اين قرار من و دلم و تو نبود
قرار نبود روزي نباشي
من نياموخته بودم بي تو زندگي کنم
من نياموخته ام به چشم ديگري چشم بدوزم در آغوش ديگري فرو بروم بر شانه هاي ديگري اشک بريزم دستهاي ديگري دستهاي مرا بفشارد
من مثل يک نوزاد به مادر به تو محتاج بودم و هستم
تو را در کجا جستجو کنم؟ کجا گم کرده ام تو را و روزهاي خوب با تو بودن را
آخر تو تمام دنيا و زندگي من بودي و هستي
آخر دنياي به اين بزرگي براي من در آغوش تو خلاصه ميشد
نميدونستم دنيا از آغوش تو بزرگتر است
آخه قلب من فقط جاي تو بود و هست جز تو براي کس ديگه اي جا نداشته و نداره
من مدتهاست مرده ام
مرگ من با رفتن تو رسيد
نگاه به دم و بازدم من نکن از سر اجبار است نه اختيار وگرنه نفس را بدون تو ميخواهم چه کنم
هوايي که با هواي تو نباشد ميخواهم براي چه
باور نکن اگر ديدي اشک ميريزم. اين اشکها براي نبودن توست که ريخته ميشود
باور نکن اگر صداي قهقهه مرا شنيدي اين خنده ها از شادي ياد آوري روزهاي با تو بودنم است
اما باور کن که جاي تو را هيج کس در قلبم  نگرفت
باور کن هنوز هم دلم به گمان برگشتن توست
باور کن هنوز هم دستهايم در انتظار دستهاي توست
باور کن
از همان روزهايي که تو رفتي من هم مرده ام
مرگ من مصادف شد با اولين روز رفتن تو
قشنگ ترين روزهاي زندگيم روزهايي است که همه با تو به سر شد
اين جسد متحرک تنها چيزي است که از روزهاي با تو بودن برايم به يادگار مانده براي همين برايم عزيز است وگرنه از حمل مکرر جنازه ام خسته ام
اگر يادگار روزهاي خوش زندگيم نبود تا به حال نابودش کرده بودم
از همه اينها گذشته عشق بزرگ من هنوز هم که هنوز دوستت دارم و تا زماني که اين جنازه را ميکشم به همراه خودم دوستت خواهم داشت
......................
 به اميد برگشتن تو ......................

نظرات شما ()

نويسنده: سوز دل (محمد) چهارشنبه 10 مرداد 1386   ساعت 11:0 عصر


نميدونم چي بايد بگم........
چند روزه دارم فکر ميکنم
پست جديد چي بذارم
اين روزها ذهنم بدجوري پر از هيچ و پوچه
پر از خالي
انگار شستشوي مغزيم دادند
ديگه ذهنم ياري نمي کنه بنويسم.



چند خطي نوشتم، تقديم ميکنم به کسي که هرگز يادش از خاطرم نمي رود
کسي که دوستش داشتم و دارم و خواهم داشت
کسي که هنوز در انتظارشم
کسي که .......




 

دوستت دارم بيشتر از معناي واقعي کلمه دوست داشتن!
دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داري!
دوستت دارم همچو طلوع خورشيد در سحر گاه عشق!
دوستت دارم همچو تکه ابرهاي سفيدي که در اوج آسمان آبي در حال عبورند!
دوستت دارم چون تو را ميخواهم!
دوستت دارم از تمام وجودم، با احساس پر از محبت و عشق!
دوستت دارم بيشتر از آنچه تصور مي کني!
دوستت دارم، همچو رهايي پرنده از قفس و پرواز پر غرور او در اوج آسمان ها،
همچو امواج دريا که آرام به کنار ساحل مي آيند و آرام نيز به دريا مي روند،
همچو غنچه اي که آرام آرام باز مي شود و گل مي شود،
دوستت دارم همچو چشمه اي در دل کوه که آرام جاري مي شود بر روي زمين و تبديل به آبشاري مي شود که از دل کوه سرازير مي شود!
دوستت دارم همچو مهتابي که شبهاي تيره و تار را با حضورش پر از روشنايي ميکند!
دوستت دارم همچو باران! باراني که تن تشنه دنيا را جان ميدهد و مي‌شويد!
دوستت دارم چون چشمانت اين حقيقت قلبم را باور دارد!
دوستت دارم، چون تو آخرين اميد زندگي مني، و لياقت اين دوست داشتن را داري!
دوستت دارم تا حدي که قلبم و احساسم ظرفيت اين ابراز دوست داشتن را نسبت به تو داشته باشند!
دوستت دارم، چون با باوري عميق در قلب من نشستي و مرا هدف و اميد زندگي خود قرار دادي!
دوستت دارم فراتر از باور يک رويا و فراتر از باور يک حقيقت!
دوستت دارم، چون با اطمينان و اعتماد کليد قلب سرخ و پر از عشقت را به من دادي!
دوستت دارم چون که با احساس پر از صداقت، قلم سردم را بر روي کاغذ زندگي ميکشم و اين شعر و ترانه ها را برايت مي سرايم!
مجنونم از مجنون عاقل تر، و ديوانه ام از فرهاد عاشق تر!
نگاه به قلب کوچک و پر از درد من نکن که همين قلب يک دنيا عشق و محبت در آن نهفته است!
نگاه به چشمهاي آرام و خسته من نکن، اين چشم يک دنيا اشک در آن است!
نگاه به چهره پريشان من نکن، اين چهره، عاشق چهره توست!
دوستت دارم چون که تو اولين و آخرين معشوق من هستي!
دوستت دارم چون زماني که دفتر عشق را مي گشايي و ميخواني با خواندن نوشته هايم اشک از چشمانت سرازير مي شود.
دوستت دارم...........!


 


نظرات شما ()

نويسنده: سوز دل (محمد) جمعه 25 خرداد 1386   ساعت 11:40 صبح

سلام دوستان و اميدوارم که حال همتون خوب خوب باشه
از آخرين پستم حدود چهار ماهي ميگذره. خب به خدمت سربازي اعزام شده بودم و الان در حال انجام خدمتم. ولي خيلي دوست داشتم که زودتر از اينا بيام و يه چيزي بنويسم ولي دستم به نوشتن نميرفت. الانم که دارم مينويسم خيلي خيلي دلتنگم و حالم خيلي خراب. ضمنا شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) را به امام زمان و تمام شيعيان تسليت ميگويم.
التماس دعا- يا علي مدد
و اينم اشاره کوچکي از دردِ دلِ من.

  

حتي در روياهايم برايت احترام قائلم

 روزي که آمدي، آنقدر خوب بودي که براي دل بستن به تو دليل نخواستم. وقتي دستت را به نشانه دوستي به سويم دراز کردي، در دل سپردن به تو ترديد نکردم. تو را همنفس خطاب کردم و با تو سرود زندگي خواندم.
وقتي به تن پژمرده‌ام آب دادي، با بهار خاطره‌هاي قشنگ تو، شکوفه دادم. تابستان را با تو پاييز کردم و پاييز را با تو به زمستان رساندم. در سرماي دلخراش زمستان زير بارش برف و باران يک لحظه‌ از نغمه لبهايت غافل نشدم و زير چتر نگاه تو پناه گرفتم. «و چتر بهانه‌اي بود در زير باران تا عشق شکل بگيرد در ميانمان.»
امروز بخاطر قولهايي که دادي و نتوانستي به آنها جامه عمل بپوشاني از تو دلخور نيستم. قسمت ما اينطور بوده. چه حيف! انگار قسمت نبود که بماني و از من نگهداري کني. صدايي در گوشم گفت که او بايد برود و تو از اين ببعد بايد مسير زندگيت را به تنهايي طي کني. لحظه‌ رفتن، با اينکه اشک در چشمانم حلقه زده بود ولي دعايت مي‌کردم. دعاي خير من هميشه بدرقه راه توست. و مطمئنم يک روز در يک جايي از زندگيت نتيجه همه خوبيهايي که به من کردي را خواهي گرفت. اگر قسمت نشد که تيماردار تو باشم مرا ببخش. تو مي‌گويي که شايد لياقت مرا نداشتي که روزگار به تو دستور مسافرت داد؛ ولي من مي‌گويم شايد من لياقت تو را نداشتم. برو و کوله بار غمهايم را روي دوشم بگذار که پس از اين، به تنهايي آن را با خود حمل کنم.
خداحافظ....
آه! اما نه.... نه داشت يادم مي‌رفت، چيزي را که هرگز به تو نگفته بودم، و گذاشته بودم براي لحظه‌اي که به هم رسيديم بگويم، حالا در لحظه جدايي و خداحافظي بايد به تو بگويم، تا هميشه در صندوقچه ذهنت در کنارت باشد و روزهاي تنهاييت را با آن سر کني. دوستت داشتم. دوستت دارم و هميشه حتي در روياهايم برايت احترام قائلم.

نظرات شما ()

نويسنده: سوز دل (محمد) شنبه 28 بهمن 1385   ساعت 3:0 عصر

دوستان عزيز سلام

راستش اين چند وقت خيلي سرم شلوغ بود و خيلي گرفتار بودم به خاطر يه سري مسائل کاري ونتونستم اصلا وبلاگ رو اپ کنم و از همه دوستاني که تو اين مدت سر زدند و نظر دادند بسيار متشکرم و از اينکه نتونستم بهتون سر بزنم خيلي خيلي معذرت ميخوام و اميدوارم که به بزرگيتون منو ببخشيد. اگه هم تو اين مدت بدي خوبي از من ديديد حلالم کنيد و برام دعا کنيد. فعلا تا آخر همين ماه يعني بهمن بيشتر انلاين نميشم و تا اخر اين سال فکر کنم اخرين نوشته من تو اين وبلاگ باشه بعدش ديگه با خداست که کي و از کجا انلاين بشم و بنويسم. البته وبلاگ اپ ميشه ولي نه توسط من. دارم ميرم خدمت سربازي. روز اول اسفند اعزامم.

التماس دعا. يا علي مدد

 


اينم يه داستان قشنگ که اميدوارم خوشتون بياد:

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يک اتاق بستري بودند. يکي از بيماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر يک ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکاني نخورد و هميشه پشت به هم‌اتاقيش روي تخت بخوابد.
آنها ساعت‌ها با يکديگر صحبت مي‌کردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي‌زدند.
هر روز بعد از ظهر ، بيماري که تختش کنار پنجره بود ، مي‌نشست و تمام چيزهايي که بيرون از پنجره مي‌ديد براي هم‌اتاقيش توصيف مي‌کرد. بيمار ديگر در مدت اين يک ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي‌گرفت.
اين پنجره ، رو به يک پارک بود که درياچه زيبايي داشت مرغابي‌ها و قوها در درياچه شنا مي‌کردند و کودکان با قايقهاي تفريحي‌شان در آب سر گرم بودند. درختان کهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده مي‌شد. همان طور که مرد کنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي‌کرد ، هم‌اتاقيش چشمانش را مي‌بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي‌کرد.
روزها و هفته‌ها سپري شد.
يک روز صبح ، پرستاري که براي حمام کردن آنها آب آورده بود ، جسم بي‌جان مرد کنار پنجره را ديد که با آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست که مرد را از اتاق خارج کنند.
مرد ديگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند . پرستار اين کار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترک کرد.آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد . بالاخره او مي‌توانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند.
در کمال تعجت ، او با يک ديوار مواجه شد.
مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد که چه چيزي هم‌اتاقيش را وادار مي‌کرده چنين مناظر دل‌انگيزي را براي او توصيف کند !
پرستار پاسخ داد: شايد او مي‌خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نمي‌توانست ديوار را ببيند. 

 

 يک نفر هست که از پنجره‌ها
نرم و آهسته مرا مي‌خواند
گرمي لهجه باراني او
تا ابد توي دلم مي‌ماند
يک نفر هست که در پرده شب
طرح لبخند سپيدش پيداست‌
مثل لحظات خوش کودکي‌ام‌
پر ز عطر نفس شب‌بوهاست‌
يک نفر هست که چون چلچله‌ها
روز و شب شيفته پرواز است
توي چشمش چمني از احساس
توي دستش سبد آواز است
يک نفر هست که يادش هر روز
چون گلي توي دلم مي‌رويد
آسمان، باد، کبوتر، باران‌
قصه‌اش را به زمين مي‌گويد
يک نفر هست که از راه دراز
باز پيوسته مرا مي‌خواند
گاه‌گاهي ز خودم مي‌پرسم
از کجا اسم مرا مي‌داند

نظرات شما ()

نويسنده: سوز دل (محمد) شنبه 30 دي 1385   ساعت 2:54 عصر

اي ماه خون، بار ديگر از راه ميرسي و با نسيم گرم کربلايي، قصه آلاله هاي سرخ را به گوش جان مي رساني. دوباره سکوت تاريخ را در هم مي شکني و بغض ناله را از تنگناي حنجره ها آزاد مي کني. بار ديگر از راه ميرسي و برف سکوت را با آفتاب عشقي که بر آسمان سينه داري، آب مي نمايي و آن را به اقيانوس خروشان فرياد مي رساني! اي ماه خدا! قدومت گر امي.


نظرات شما ()

نويسنده: سوز دل (محمد) يکشنبه 17 دي 1385   ساعت 3:19 عصر


 


الحمد الله الذي جعلنا من المتمسکين


بولايه امير المومنين و الائمه المعصومين عليهم السلام


 


خجسته عيد سعيد غدير خم


عيـد الله اکبـر،عيـد آل محمـد (ص)


عيد امامت و ولايت


زيبا ترين روز خدا ، روز اکرام بشريت به کامل شدن دين


و نزول تمام نعمت خدا ، برکاملترين انسان زمانمان


حضرت ولي عصر(عج)


و بر تمام عاشقان و رهروان کوي دوست مبارک باد.


***************************************************


 


حضرت امام صادق عليه السلام فرمودند :


 آيا مي پنداري که خداوند متعال ، روزي را بالاتر و بهتر از غدير آفريده است ؟


والله اين چنين نيست........والله اين چنين نيست !


 


 حضرت امام رضا به نقل از حضرت امام صادق ( عليهما السلام ) فرمودند :


 عيد غدير در آسمان ها ، مشهورتر از زمين است .




نظرات شما ()

نويسنده: سوز دل (محمد) شنبه 9 دي 1385   ساعت 4:0 عصر


سلام بر ابراهيم، سلام بر محمد و سلام بر همه بندگان صالح خداوند.


صداي پاي عيد مي آيد. عيد قربان عيد پاک ترين عيدها است عيد سر سپردگي و بندگي است. عيد بر آمدن انساني نو از خاکسترهاي خويشتن خويش است. عيد قربان عيد نزديک شدن دلهايي است که به قرب الهي رسيده اند. عيد قربان عيد بر آمدن روزي نو و انساني نو است.


عيد قربان، جشن رهيدگي از اسارت نفس و شکوفايي ايمان و يقين بر همه ابراهيميان مبارک باد.



 


نظرات شما ()

نويسنده: سوز دل (محمد) پنجشنبه 7 دي 1385   ساعت 10:58 عصر


دوستان سلام. اينم يه شعر قشنگ از فروغ فرخزاد که وقتي خوندمش به دلم نشست. اميدوارم که شما هم خوشتون بياد.التماس دعا
يا علي مدد. در پناه حق


 


باز از تنگناي محبس تاريکي


از منجلاب تيره ي اين دنيا


بانگ پر از نياز مرا بشنو


آه، اي خداي قادر بي همتا


 


يکدم ز گرد پيکر من بشکاف


بشکاف اين حجاب سياهي را


شايد درون سينهً من ببيني


اين مايهً گناه و تباهي را


 


دل نيست اين دلي که بمن دادي


در خون تپيده، آه، رهايش کن


يا خالي از هوا و هوسش دار


يا پايبند مهر و وفايش کن


 


تنها تو آگهي و ميداني


اسرار آن خطاي نخستين را


تنها تو قادري که ببخشايي


بر روح من، صفاي نخستين را


 


آه، اي خدا چگونه تو را بگويم


کز جسم خويش خسته و بيزارم


هر شب بر آستان جلال تو


گوئي اميدجسم دگر دارم


 


از ديدگان روشن من بستان


شوق بسوي غير دويدن را


لطفي کن اي خدا و بياموزش


از برق چشم غير رميدن را


 


عشقي بمن بده که مرا سازد


همچون فرشتگان بهشت تو


ياري بمن بده که در او ببينم


يک گوشه از صفاي سرشت تو


 


يک شب ز لوح خاطر من بزدايي


تصوير عشق و نقش فريبش را


 


اه اي خدا که دست توانايت


بنيان نهاده عالم هستي را


بنماي روي و از دل من بستان


شوق گناه و نفس پرستش را


 


راضي مشو که بنده ناچيزي


عاصي شود بغير تو روي آورد


راضي مشو که سيل سرشک را


در پاي جام باده فرو بارد


 


از تنگناي محبس تاريکي


از منجلاب تيرهً اين دنيا


بانگ پر از نياز مرا بشنو


آه، اي خداي قادر بي همتا



نظرات شما ()

نويسنده: سوز دل (محمد) شنبه 25 آذر 1385   ساعت 11:56 صبح


گفتگو با خدا:


در خواب ديدم که با خدا مصاحبه مي کردم...


خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه کني؟


پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد »


خدا لبخندي زد و پاسخ داد:


زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري که دوست داري از من بپرسي؟


من سؤال کردم: چه چيزي در آدمها شما را بيشتر متعجب مي کند؟


خدا جواب داد....


اينکه از دوران کودکي خود خسته مي شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند... و دوباره آرزوي اين را دارند که روزي بچه شوند


اينکه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي کنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند


اينکه با نگراني به آينده فکر مي کنند و حال خود را فراموش مي کنند به گونه اي که نه در حال و نه در آينده زندگي مي کنند


اينکه به گونه اي زندگي مي کنند که گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند که گويي هرگز نزيسته اند


دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سکوت گذشت....


سپس من سؤال کردم:


به عنوان پرودگار، دوست داري که بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟


خدا پاسخ داد:


اينکه ياد بگيرند نمي توانند کسي را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاري که مي توانند انجام دهند اين است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند


اينکه ياد بگيرند که خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند


اينکه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند


اينکه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممکن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند


ياد بگيرند که فرد غني کسي نيست که بيشترين ها را دارد بلکه کسي است که نيازمند کمترين ها است


اينکه ياد بگيرند کساني هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند که چگونه احساساتشان را بيان کنند يا نشان دهند


اينکه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يک چيز نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند


اينکه ياد بگيرند کافي نيست همديگر را ببخشند بلکه بايد خود را نيز ببخشند


با افتادگي خطاب به خدا گفتم:


از وقتي که به من داديد سپاسگذارم


و افزودم: چيز ديگري هم هست که دوست داشته باشيد آنها بدانند؟


خدا لبخندي زد و گفت...
فقط اينکه بدانند من اينجا هستم


 


نظرات شما ()

نويسنده: سوز دل (محمد) چهارشنبه 15 آذر 1385   ساعت 3:25 عصر

دوستان سلام
اين وبلاگ با پيشنهاد يه مهربون نوشته شد و اين اولين نوشته من در اين وبلاگ هست. اميدوارم که بتونم مطالب جالب و آموزنده در اين وبلاگ بنويسم. و خيلي خوشحال ميشم که نظرات(پيشنهاد و انتقاد) شما را بخونم در اين وبلاگ.
موفق و پيروز باشيد همواره
التماس دعا
يا علي


****************************************


حضرت مسيح(ع) و شبان
حضرت مسيح(ع) شباني را گفت: عمر خود را به شباني صرف کردي اگر در تحصيل علم مي کوشيدي بهتر از اين بودي.
شبان عرض کرد: يا نبي الله، من فقط شش مسئله از همه دانش ها آموخته ام و بدان عمل مي کنم:
اول اينکه تا حلال است، حرام نمي خورم و هرگز حلال کم نمي شود که احتياج به حرام باشد.
دوم اينکه تا راست هست، دروغ نمي گويم و هرگز راست کم نمي شود تا احتياج به دروغ باشد.
سوم اينکه تا عيب خود مي بينم، به عيب ديگران مشغول نمي شوم و هنوز از اصلاح عيوب خود فارغ نشده ام که به عيب ديگران بپردازم!
چهارم اينکه تا ابليس (رئيس شياطين) نميرد، از وسوسه او ايمن نمي شوم و هنوز شيطان نمرده است که من ايمن باشم!
پنجم اينکه تا گنج و خزينه خدا را خالي نبينم، به گنج و خزينه مخلوق طمع ندارم و هنوز خزينه و گنج خدا را خالي نيافته ام.
ششم اينکه تا هر دو پاي خود را در بهشت نديده ام، از عذاب خدا ايمن نباشم.
حضرت عيسي(ع) فرمودند: علم اولين و آخرين، همين هاست که آموخته اي.


در خانه اگر کس است، يک حرف بس است.


 


نظرات شما ()

   [آرشيو شده ها]
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[9/11/1386- 1:20 ص] خداحافظ
[14/10/1386- 12:7 ص] دوستت دارم
[6/8/1386- 9:36 ع] نمي دانم...
[15/6/1386- 12:13 ع] به تو محتاجم .....
[10/5/1386- 11:0 ع] تقديم به کسي که هرگز يادش از خاطرم نمي رود
[25/3/1386- 11:40 ص] حتي در روياهايم برايت احترام قائلم
[14/2/1386- 1:0 ص] خدايا....
[11/2/1386- 12:58 ص] ضرب المثل ديگران
[11/2/1386- 12:56 ص] صخره برمه
[21/12/1385- 9:0 ع] ax
[13/12/1385- 1:0 ص] سلام
[28/11/1385- 3:0 ع] عاشقانه
[3/11/1385- 9:42 ع] يا ابا عبدا....
[30/10/1385- 2:54 ع] محرم
[21/10/1385- 9:0 ع] با توام ...............
[همه عناوين(27)]

فهرست
5352 :مجموع بازديدها
6 :بازديد امروز
5 :بازديد ديروز
حضور و غياب
يــــاهـو
درباره خودم
سوز دل
مدير وبلاگ : سوز دل (محمد)[13]
نويسندگان وبلاگ :
عسل محبوب
عسل محبوب (@)[14]


لوگوي دوستان







لينک دوستان
ازدواج
شيعه مذهب برتر
!بي تو. هرگز
مادرانه
سئوالهاي منتظر جواب
عدل الهي
ازدواج موقت از زاویه بسته!ـ
وب نوشته های روانشناسی موفقیت و معنویت
خدا و نيروهای جانبيش
چشمه زلال هستي
(ـ-*دوست دارم يک دنيا عاشقونه *-ـ)
خدایا چرا عشق را آفریدی ؟؟؟؟
من عرف نفسه فقد عرف ربه
انتظار فرج
Gole.Yakh
میم مثل من
!...نفس بریده...!
یه وجب عشق...
در برابر خدا
عشق به خدا شاهراهي به کمال
نرگسی
وب نوشت های علی شیروی
هر چه آيد به سر ما همه از دوري توست
دلهای پاک
رضــــــــوان
آويشن
تیشه در ریشه
یادداشت های مجید محبوبی
mypoems
تا کی به تمنای وصال تو یگانه
manaaghaee
مسافر جزيره
شقايق بالندري
تئاتر
تا انتهاي حضور
نفرت
سکوت یخزده
چند لحظه تا خدا
کمال اين و است و بس
کوچه شهر دلم
اين يک شعر نيست
آتش بدون دود
در سایه خداوند
میناجون
دختر تنها....
معجزه عشق
صداي پاي آب
رفاقت تعطیل
نکته هايي از قرآن
کوثر
عاشقان علي (ع)
آواي آشنا

اشتراک

نام:

ايميل: